X
تبلیغات
درد مشترکه ما زنا

درد مشترکه ما زنا
 
 شوهرم مرد خوبیه اما گاهی واسه گفتن رفتارای خواهراش خجالت میکشم.خجالت میکشم از اینکه بگم چه کارایی انجام دادن.میدونم شوهرم تو دلش غصه میخوره.گاهی فداکاری میکنم نمیگم اما تا یه هفته بغض گلومو میگیره و نه چیزی میتونم بخورم نه حرفی بزنم...راستی شما چیکار میکنین این مواقع؟؟؟؟؟؟؟؟من اینجور مواقع گریه میکنم آخه دلم خیلی میگیره.باور کنین همه کار میکنم تا احترامشون حفظ بشه اما این دست مزده منه؟؟؟!!!!دلم واسه شوهرم میسوزه که باید یروز تمام گریه های منو تحمل کنه اما خب منم جز گریه و ناراحتی چی میتونم بکنم.یه مدتیه رفتاراشون آزاردهنده تر شده یروز رفتم تنهایی توی پارک قدم زدم تا یکم ذهنمو خالی کنم از این همه بدی.وقتی همینطور راه میرفتم همه چیزو تو ذهنم مرور میکردم از اینکه کجاها من مقصر بودم چرا با من اینطورن با اون جاری مهربون.به این نتیجه رسیدم خونواده شوهرم <خواهرشوهر و جاری>دارن دغ میکنن از نحوه زندگی کردنم.از اینکه شوهرم منو دوس داره .از اینکه دارم تو بهترین دانشگاه شهر درس میخونم از زیبایی که دارم خانواده خوبم که همیشه پشتم بودن.تو اون چن ساعت امتیازاتی تو خودم پیدا کردم و تازه دلیل این سوختن دسته جمعیه خونواده شوهرو فهمیدم.این تایپیکو نوشتم واسه کسایی که از دست اذیتای خونواده شوهر در عذابن و نمیدونن چیکار کنن.اولین قدم اینکه تو آروم باشی خانوم خانوما.پس قشنگ بشین فکر کن ببین چه امتیازی در درونت داری که اونا دارن میسوزن این کارو انجام بده واقعا به نتیجه میرسی.تا بعد..........
[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 16:27 ] [ طنین ] [ ]
وقتی ما رو دعوت میکنن خونشون از یروز قبلش غمبرک میزنم که خدایا امشب میخوان باز چیکار کنن؟هرچی کتابای مثبت روانشناسی میخونم فایده نداره آخه هربار تو اذیت کردناشون تنوع میدن که من عروس خسته نشم حداقل.تو ذهن خودم مرور میکنم که اگه فلان حرفو زدن نشنیده بگیرم یا فلان کارو نادیده بگیرم که نمیشه چون اون شب سنگ تموم میذارن که اگه تمم کتابای روانشناسی دنیارو جمع کنی باز نمیتونی حرص نخوری.آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه منه عروس چه هیزوم تری به تو خواهرشوهر فروختم؟؟؟؟؟؟؟؟راستی چرا تو خواهرشوهر انقدر به من حسادت داری؟؟؟؟؟تو که هرچی میخوای میگی و انجام میدی کسیم چیزی بهت نمیگه.باز مشکلت چیه؟!حسادتو تو چشمات میبینم از نحوه شوهرداریم تا لباس پوشیدنو هزار چیزه دیگه....اما تو که اهل نماز و خدایی موقع ایتجور کارا یاد خدا نمیوفتی عزیزدلم خواهرشوهر؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر راحت دروغ میگی به برادرت تا زنشو از چشمش بندازی درحالیکه روزه ای؟!!!!!!!خدا چه دل سنگی به شما جماعت داده واسه چزوندن عروس.اشکال نداره بچزون اذیت کن مسخره کن زیرآب بزن خدا اون بالاس عزیزممممممممم

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 15:52 ] [ طنین ] [ ]
چند نفر از شما که دارین این تایپیک رو میخونین با خانواده همسرتون در صلح و صفایین؟چند نفر مشکل دارین؟چند نفر از شما با این دید ازدواج کردین که خونواده همسرم یعنی خونواده خودم؟چقدر تونستین با این نظریه جلو برین؟من خودم جزء اون دسته از آدما بودم که فکر میکردم خونواده خودمو همسرم یکیه....اما اجرا کردنش واقعا سخته...نمیدونم چرا ولی انگار هرچی که میخوای این ایدتو اجرا کنی نمیشه.یعنی بازم به این دید بهت نگاه میکنن که برادر یا پسرشونو ازشون گرفتی!مگه خودشون با پای خودشون نیومدن خواستگاریت؟!!پس دیگه این فکرا چیه؟؟؟؟اوایل همه چی خوبه..همه بهت محبت میکنن‌ْ قربون صدقت میرن تورو رو چشماشون میذارن تا چه وقتی؟تا وقتی که هرچی گقتن بگی چشم.برو چپ چشم.برو راست چشم.بشین چشم.اگه هم یه زمانی گفتن پاشو دلت نخواست اول مصیبته.که عروسم عروسای قدیم ما که تورو تو پر قو نگه داشتیم به ما احترام نمیذاره دیگه رو بهش ندین پر رو میشه والی ماشاءالله....من عروسه بیچاره همش هنگم.خدایا اون همه تعریف و تمجید چی بود این چزوندنا پس چیه!!!خدا نکنه اگه مادرشوهرو خواهرشوهرات از این سیاست بازا باشن.جلوی شوهرت قربون صدقت میرن همین که شوهرت هواسش نیس میچزونن.بعد بغض گلوتو میگیره وقتی به شوهرت میگیو اونم باورش نمیشه.کی خواهرمننننننننننننننننن!دروغهههههه!اون که میمیرته براتتتتتتتتتتت.راستم میگه میمیره برام اما کاری میکنه منم با خودش بمیرم.گاهی از حرفای شوهرم حرصم میگیره وقتی میگه فلان خواهرم زنگ زدو گفت عروس گلمون چیکار میکنههه فداش بشم از گل بهش نازک تر نگیاااااااااااا.منم میمونم دهن باز که خدایا اینا دست هرچی سیاستمداره از پشت بستن.گاهی دلم میگیره خدایا من که انقدر دوسشون دارم پس چرا اینجوری رفتار میکنن.میدونی چیه دوس دارن تو روباتشون باشی اگه از خودت اراده نشون ندی بهترین عروسی کافیه از خودت ایده داشته باشی جوری حالتو میگیرن جوری حالتو میگیرن قید عقیدتو بزنی. حالا این وسط بزنه یه جاریه شکلات هم سروکلش پیدا شه.قوز بالای قوز.....بخاطر خودشیرینیش دست به هرکاری میزنه.بگن بمیر میمیره تا روی منو مثلا کم کنه.حالا یکی میشه سوگولی منی که میخوام با نهایت احترام و ادب خودم باشمو اونطور دلم میخواد زندگی کنم میشم یاغی.یاغی که باید ادب شه.هی اونو پتک کنن تو سرت که اون خوبه چرااااااااااا؟چون مغزش اندازه ی دونه پرتقاله.ن که با شعور و فهمیده ای خیلی پررویی و باید ادب بشی.......بیچاره ما عروسا که همش هاج و واج میمونیم چیکار کنیم خوششون بیاد چیکار کنیم بدشون نیاد
[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 15:21 ] [ طنین ] [ ]
من عاشق شوهرم هستم نه اینکه عاشقانه ازدواج کرده باشیم بلکه از روی شناخت و یک علاقه ابتدایی که واسه شکل گرفتن هر رابطه ای وجود داره.هر روز که بیشتر به هم نزدیک تر میشدیم علاقه مون بیشتر و بیشتر میشد.تا جایی که حس کردیم هردو عاشقیم قشنگترین لحظه عمرمون وقتی بود که پای سفره عقد نشستیم قشنگترین اتفاق اولین بوسه ای بود که بینمون رد و بدل شد و قلبمون رو به تپیدن انداخت.مطمئنم شما هم با فضایی متفاوت این لحظات عاشقانه رو داشتین.وقتی که پای سفره عقد بودین چه آرزویی کردین؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا همیشه عاشق هم بمونیم.خب حالا که انقدر حسمون موقع ازدواج ناب ترین حس بوده پس چرا گاهی حس میکنیم این احساس کمرنگ و یا ناپدید شده؟؟؟علتش خودمونیم یا اطرافین؟؟؟؟؟چقدر تلاش میکنیم برای حفظ این عشق؟؟ و یا شاید برداشت ما از عشق متفاوته؟؟ 
[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 14:35 ] [ طنین ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام دوستای گلم.تنها کاری که ما زنارو یکم آروم میکنه درد دل کردنه.اینجا محفل خوبیه واسه حرف زدن و سبک شدن.نه من شمارو میشناسم نه شما منو اینجوری راحت میتونیم به هم اعتماد کنیم مگه نه
آرشيو مطالب
امکانات وب